چهار سال بعد......
با عرض سلام دوباره
4 سال گذشت چقدر خوب گذشت خدا رو شکر!!!!
هنوز هستیم و می نویسیم هنوزم شادیم و خوشحال و سپاس گذار از خدای خوب و مهربون
والا چی بگم؟
مايه ی خوشدلی آنجاست
که دلدار آنجاست!
ميکنم جهد که خود را
مگر آنجا فکنم!!....
دلم می خواهد تمامی خاطرات خوشم را هم به دیگران هدیه دهم ، تا دیگر این دنیا هیچ منتی بر سرم نداشته باشد!
گرمترین کلامها را از دستانت شنیدم
آن شب که دستم روی گوشش قرار داشت ، خندید و گفت : قلبت دارد برای مغزت جوک تعریف می کند !
براي اينكه صداي شكستن دلم شنيده نشود با صداي بلند مي خندم!
با نگاهت آرامش را به من می دهی،با کلمات آنرا می گسترانی و با بدرودت همه را ضایع ميكني.......
با دم آهت آخرین شمع امیدم هم خاموش شد
مهرباني را در کودکي يافتم که آبنباتش را به درياچه نمک انداخت تا شيرين شود
کدام دکتری می تواند نبض روحم را بگیرد ؟!
همدل ، همراز ، همصحبت و ....... از پیشوند ( هم) نایاب تر هم یافته اید ؟
با اينهمه خون دلی که خوردهام، در شگفتم که چرا دراکولا نمیشوم!!
آنقدر برايت کوتاه آمدم تا اينکه ناپديد شدم
همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند
آخرش كه چي؟تا حالا فكر كردين؟
اصلا هدف ما از نوشتن وبلاگ چی بوده و هست؟
اگه هدفی داريم چرا حرف كم آورديم؟
شما بگين من كه گيج شدم!!